تبلیغات
وب لژیون همسفر مریم - داستانهای آموزنده

احتیاجات من و ...........خدا...!

روزی یک عارف صوفی، بسیار فقیر، گرسنه ، از همه جا رانده و خسته از سفر، به همراه تعدادی از شاگردانش ٬شب هنگام به دهکده ای رسید. ولی مردم دهکده که آدم های بسیار متعصبی بودند آن ها را نپذیرفتند و به آن ها سر پناهی ندادند.آن شب هوا سرد، و او گرسنه و خسته بود. لباس کافی هم به تن نداشت ٬ از این رو از سرما می لرزید. او بیرون دهکده زیر درختی نشست. شاگردان و مریدانش هم با حالتی غمگین٬ افسرده و بعضی حتی خشمگین آن جا نشسته بودند.

در این هنگام او به دعا کردن پرداخت و خطاب به خداوند گفت:

"تو عالی هستی...!تو همیشه هر آن چه من احتیاج دارم به من عطا می کنی."

این دیگر غیر قابل تحمل بود. یکی از مریدان گفت: صبر کنید٬  دیگر دارید زیاده روی می کنید...!مخصوصا در چنین   شب؛ ما را از دهکده بیرون رانده اند. این حرف های شما کذب است..!ما گرسنه و خسته هستیم ٬ لباس کافی به تن نداریم و شب سرد هم دارد از راه می رسد، حیوانات درنده دارند این اطراف پرسه می زنند. پس برای چه خدا را شکر گزاری می کنید؟و می گویید:

تو هر آن چه که احتیاج دارم به من عطا می کنی چیست؟ 

عارف گفت: دقیقا منظورم همین است. باز هم تکرار می کنم

خداوند هر آن چه که من احتیاج دارم به من عطا می کند. من امشب به فقر احتیاج دارم ٬محتاجم که رانده شوم٬ امشب احتیاج دارم که گرسنه باشم٬ در خطر باشم. در غیر این صورت خداوند ٬امشب این چیزها را به من نمی داد.حتما نیازی وجود دارد. من محتاجم و باید شکرگزار باشم. او همیشه مراقب نیازهای من است. او عالی ست



تاریخ : دوشنبه 13 شهریور 1396 | 07:29 ق.ظ | نویسنده : مریم شفیعی | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.